1389/03/10
خسته شده ام...

من از داشتن زندگی دسته چندم خسته شده ام، از خیابان های شلوغ و مردم عصبی و بی هدفِ افسرده ی خشمگین، از مترو ها و اتوبوس های پر از آدم که مرا یاد هند 50 سال پیش می اندازند،از دیوارهای پر از مرگ بر فلانی درود بر بهمانی،از تلفن ها عمومی که رویش نوشته  ... 0912...، از دکه های تکراری بدون روزنامه، از دیدن این  که از هر 10 تا مجله 9 تاش اس ام اس و جدول و ... باشه خسته شده ام.از سینمایی که کسی مثل موتمن را مجبور می کند بعد از "شب های روشن"، "پوپک و مش ماشالله" را بسازد خسته شده ام. از کشوری که نویسنده ی پرفروش ترین رمان هایش  ف.ر ،  ر.ا و ن.ث  باشند، خسته شده ام... گور پدر جامعه شناسی ... من از نمایشگاه بین المللی تهران بیزارم، از احمق هایی که نمی دانم برای چی می روند نمایشگاه بیزارم... من خسته شدم... دیگر دوست ندارم... خندیدن را فراموش کرده ام... من عصبانیم. از همه عصبانیم... و فکر می کنم این عصبانیت کمترین حق من است...